فال حافظ...

آقو ما امروز دوتا نیست کردیم با گوشی فال گرفتیم...

اولیش در اومد...

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور...

دومیش یه غزل در اومد...

واسم جدید بود..

ولی میگفت حتما توی این هدفی که دارم موفق میشم و میشمیکی از برترین ها...

گفت چند نفر کنارم هستن خیلی مهربونن...

ولی بازم با اونا پشتم به خدا گرم باشه...

پ.ن:

قبولی در المپیاد با فال های حافظ

۴ حرف دوستام :) ۱ لایک :)

امید

امید وارم هرجا که میرید یکی مث خودتون سر راهتون سبز بشه...

۸ حرف دوستام :) ۲ لایک :)

آتش نشانی...ووووواااااااااییییییی

آقو امروز قرار شده ود از اداره اتش نشانی بیان سر کلاس دفاعی ...

زنگ اول تئوری و زنگ آخرم عملی...

معلم اومد...

دیدم پشت سرش دوتا زن وایستادن...

+شت...اینا که شاگردای بابامن...(توی پرونده اش عکساشونو دیده بودم...یه بارم موقع آموزش رفته بودم...ولی اونا منو یادشون نبود...)

برپا(عربده)

آقا اینا اومدن شروع کردن...

مثلث آتش اینه...

مثلت اطفاء حریق اینه...

بعد برگشت گفت -کسی میدونه توی هر ایستگاه آتش نشانی چند گروه هستن؟

+2 گروه...

-نع

+چرا دوتا گروهه،حریق...نجات

-نه دیگه اشتباهه...

-حریق، نجات، پشتیبانی، ستاد فرماندهی...

+ :/

[به بچه ها گفته بودم نگن بابام آتش نشانه]

گذشت، خاموش کننده هارو توضیح داد...

رسید به مواد قابل حریق...

گاز رو گفت بعد داشت میگفت چجوری گاز گرفتگی رو جم و جور باید بکنیم...

-اگه از بیرون اومدید بوی گاز رو احساس کردید، اصلا در رو وا نکنید...

+عاقلانه تر اینه که در و باز کنیم تا گاز خارج بشه...

-نع باعث انفجار میشه...

+ :/

بعد از یه مدت:

-اگر شما توی خونه بودید بودید و بوی گاز رو حس کردید، آروم درو باز کنید و خارج بشید...

+گفته بودید درو وا نکنیم که...

- :|

(آروم به بغل دستیم)+خود درگیری داره باو

بعد از یه مدت دیگه

شما توی زمان گاز گرفتگی به 125 زنگ میزنید بعد اونا میان و ... بعدش با شیر گازو میبندن و اگر با شیر گاز حل نشد...(نمیدونم چجوری رسید به کپسول ها...) با کپسول CO2 کپسول های گاز مایع رو پر سرد میکنن و 

(حرفشو قطع کردیم...)

+شما آتش نشان داوطلبید دیگه درسته؟

-بله

+همون، حتما تا الان شیمی هم نخوندید؟؟؟

-چطور؟

+اگه شیمی خونده بودید یا حداقل یه ماه درست و حسابی این دوره آتش نشانی رو میگذروندید یاد میگرفتید که اگر CO2 رو موقع گاز بزنید اول CO2 از گاز به مایع تبدیل میشه(به خاطر فشار) بعد دوباره که به گاز تبدیل میشه الکتریسیته ساکن تولید میکنه و باعث به فنا رفتن خودتونو اطرافیانتون میشه...

\زنگ خورد.../

زنگ آخر دوباره همون دوتا اومده بودن برای اطفاع حریق عین چی از آتیش میترسیدن...

بنزینو ریخت توی آب و خودم رفتم روشنش کردم...

4 بار روشن خاموشش کردیم...بار چهارم یکی از بچه هامون همینجوری که داشت خاموش میکرد عمدی مثلا پاش پیچ خورد شیلنگ تکون خورد...

سر تا پای زنه شد پودر خالی...

آی خندیدیم...

آی خندیدیم...

نتیجه:

با بچه های آتش نشان ها سر بحث کاری باباشون بحث نکنید...

۲ حرف دوستام :) ۲ لایک :)

یادتونه؟؟؟!!!

یادتونه گفتم با دخترای فرزانگان عکس گرفتیم گذاشتن کانال بابام دیده؟؟؟

الان فهمیدم به جز اون ۲تایی که تو کانال گذاشتن همشو فرستادن پی وی بابام...

شتتتتتتتت

۷ حرف دوستام :) ۴ لایک :)

پول...

امروز معلم فیزیکمون نیومده بود...

واقعا ناراحت شدم...خیلی دوسش دارم...ان شاءالله بهش خوش بگذره...

به جاش مشاور مدرسمون اومد...

حرفشو با این جمله شروع کرد:

بچه ها بگید چجوری میشه به زندگی ایده آل رسید...

هرکسی یه چیزایی گفت...

عشق و محبت و داشتن هدف و همین چرت و پرت ها برای خودشیرینی...

نوبت من شد...

گفتم میشه من نگم؟

گفت نع حتما باید بگی...

گفتم پس لطفا الکی گیر ندید بزارید حرفم تموم بشه بعد...

گفت بگو...

شروع کردم:

1.باید گوشتو بگیری هرکی هرچیزی گفت نشنوی

2.اگه مجبور شدی بشنو ولی تهش کار خودتو بکنی

3.به حرف هیچکس اهمیت نده...

4.جلو همه مغرور باش چون اگه رو بدی از روت رد میشن...

5.سعی کن خلاف جهت همه حرکت کنی...

6.تو کار هایی که نفع یا ضررش به جمع میرسه شرکت نکن چون تا آخر دنیا خودتو خونوادت فوش میشنوید...

7.با هرکسی توی سطح شعوری خودش برخورد کن...

8.هیچ وقت از داشته هات به هیچ کسی نگو...

9.پول

10.ثروت

11.سرمایه...

برگشت گفت

+اگه بخوام همه اینارو قبول کنم این 3 تا مورد آخرت رو نمیتونم قبول کنم چون تو چقد هم پول داشته باشی باید به آرامش برسی...

-شما پول داشته باش...همه چیز حله...

+نه نمیشه...

-مگه نمیگید با علم باید کار پیدا کنی و تلاش کنی و به هدفت برسی تا آرامش داشته باشی؟

+چرا...

-شما پول نداشته باشی تو مترو هم برای دستفروشی راحت نمیدن...

پ.ن:امروز یه پسره تو متروداشت عروسک و اسباب بازی میفروخت، میگفت:"شادی و بازی حق بچه هاتونه،ازشون دریغ نکنید"

خودش 12 سالش نمیشد...

۹ حرف دوستام :) ۳ لایک :)

اه اه اه

آقا من میزنم اینارو شت و پت میکنما...

الان ۳ دسته آدم هستن...

دسته اول: زامبی ها

این دسته زامبی های دهه نود هستن که الان منو دیوونه کردن...

ولی یه سریاشون عشقن❤❤❤❤❤❤

دسته دوم: خود شاخ پندار ها

این دسته الان دارن پز قبولی توی دانشگاه آزاد اسلامی سمنان و اسلامشهر رو میدن و هی زرت و زرت سلفی میگیرن...

هی هم از چرت و پرتای رشته تجربی میگن...👻👻👻

کم مونده برم بزنم تو دهن تک تکشون...😠😠😠😠😠

دسته سوم: شر و ور گو ها

این دسته گیر دادن به من که چرا بسیج چرا ال چرا بل...☹☹☹

چرا اینکارو نکردی چرا اونکارو نکردی...😱😱😱

حیف که بزرگترن و گرنه با فوش های آبا و اجدادی مواجه میشدن...👺👺👺

د آخه مگه تو فوضول منی؟؟؟...🤔🤔🤔

یه گروه تک نفره ای هم هست که منم...

با گروه اول عشق میکنم...

به گروه دوم دارم فوش میدم...

به گروه سوم سر داشته هام بحث میکنم...

با این عکس هم دارم عشق میکنم:

بابام فیلم وداعشونو گذاشته دارم زار میزنم...

بابام یه فیلم نیم ساعته گذاشته ۸۰ درصد افراد توی حرم حضرت ابالفضل ترک هستن...

خدایا چرا؟؟؟؟

خاک تو سرم...

۴ حرف دوستام :) ۳ لایک :)

دقیقا سر ساعت

تولدت مبارک پرواز خانوم...

۲ حرف دوستام :) ۲ لایک :)

وقتی

وقتی یه دختر فقط باتو درد و دل میکنه اللخصوص اینکه مغرور هم باشه...

ینی میشه کمکم کنی...

وقتی یه دختر جلوت بغض میکنه...

ینی واقعا حالش خرابه و تو میتونی کمکش کنی...

وقتی یه دختر اینقدر بهت اعتماد داره که جلوت گریه میکنه...

حواست باشه سردش نکنی که هم اون آشوب بشه هم تو...

بغض یه دختر بد ترین عذاب دنیاس...

#آیـــ_لــــاو_یـــو

۶ حرف دوستام :) ۳ لایک :)

مسئولین چیز...

آقا ما رفتیم مدرسه حدود ساعت 9 بود که بند و بساتمونو جمع کردیم 7 نفره رفتیم مدرسه بغلی...

شخصا آستین کوتاه پوشیده بودم...

یه پیرهن استرج سفید و آستین کوتاه...

بقیه بچه هامونم همینطور...

باورم نمیشد به خاطر کم کردن روی مدرسه این پیرهنو بپوشم...اینو تو خونه هم به زور میپوشم ولی خوب...(خسیس نیستما خیلی ضایع بدن نماست)

رفتیم اون مدرسه با یه صحنه وحشتناک مواجه شدیم...

2 تا مدرسه دیگه هم اومده بودن...

2 تا پسرونه و یدونه دخترونه که با اون مدرسه ای که ما توش بودیم میشه 2 تا دخترونه   :/

هیچی دیگه شروع کردیم طرح هامون رو آماده کنیم...

یه ساعت گذشت شدیم خیس عرق...

همه پسرا پیرهن رویی شونو در آوردن... :/

دخترا هم مانتو هاشون رو...

یه مشت نفهم کنار هم بودن...

ولی بگما با این حال حجاب خوب بود...

فقط من پیرهنم تنم بود که شکر خدا اونم در اومد...

ثانیه به ثانیه به خودم لعنت میفرستادم...

بالاخره ساعت 2 شد و اومدیم بیرون...

واقعا داشتم شاخ در میاوردم...

بچه های ما تیکه نمینداختن :/

برای اولین بار بود باهاشون راحت بودم...

حس میکنم یه کم شعور توشون پدیدار شده...

پ.ن:

من هرچقدر هم که کار های خرکی انجام بدم به هر حال از حیوونات اهلی بیشتر از وحشی ها میترسم...

بنابر این قرار نیست گوسفند چپه کنم تا قربونی بشه

تازه شم من اگه از خون نمیترسیدم میرفتم تجربی که حداقل یه شغلی داشته باشم...

نه اینکه برم ریاضی و بزرگ بشم و الاف باشم...

۴ حرف دوستام :) ۲ لایک :)

بی شعوری

بی شعوری ینی اینکه بخواید برید مدرسه دخترونه بقیه کارهاتون رو انجام بدید و مدرسه بگه به هیچ وجه لباس آستین کوتاه نداشته باشید...

پ.ن: کارگاهش خالیه

۷ حرف دوستام :) ۷ لایک :)
کیستم؟
:)طراح قالب : داداش عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان